سلام بانو

بعد از حمد وثنای الهه عشق , خوشحالم که میان دو هجای هستی خوش لمیده اید. اگر از پنجره خیال سرکی بکشید و در کوچه تنهایی خویش جویای احوال مایان شوید, دیری است که دیگر آوای خوش کوهبند را نمی سراییم و بر مقبره گل واژه های هستی صم ٌ بکم نشسته ایم.
در خبرها شنیده ام قاب ها روایت ملال انگیز سایه های سرگردانی است که دختران زیبایی شان را در آن خط خطی می پندارند و با پتک آهنین روزگار سخت می پیوندند. گل های مزارشان از داغ رخ شرمگین سرخ شان میله می کنند.
خوب می دانم شاید بانوی شهر من تحفه ی دۥر دری را دزدانه از پشت میله های برقع می خواند. شاید شریعت طالبان آهنگ قلم را بر شما حرام کرده باشد.
خوب میدانم غروب ها خسته و شب های گرفته اند. شیرین میان قصه های مردانه گم شده است و عشق سوسوی اختر خاموشی است.
زندگی داستان خیال انگیز گیسوان پریشانی است که رخسار بینوای بانو را غم می تند. زندگی جذبه اندوهی است که زخم های نستوه می زاید و بردستانت اضطراب بوسه می زند. باور کنید گاهی افسوس می خورم که چشم هایتان مدفن وقایع تلخی است و تبسم هایتان مجالی برای خنده نیافت.
در روزگاری که کسی را رغبت هیچ آوازی نیست با تو سخن می گویم بانو! شاید بتوانیم سراسیمه از داستانی لب تر کنیم که آرامش مشوشمان را پچ پچ کند. وطراوت تشعشع نسیمی ،گیسوانت را بر گلهایی که از بهشت در چادرت ستاندی بیافشاند و مهتاب اشکی ،آتشی که لاله های وحشی بر دامنت نشانده است فرو نشاند.


عباس علی حسینی ( تنها )
08-06-2011